برای دانلود کلیک کنید (توضیحات در ادامه مطلب)
برچسبها: کتاب صور خیال در شعر فارسی , دانلود کتاب صور خیال , کتاب های محمد رضا شفیعی کدکنی , دانلود کتاب های شفیعی کدکنی
ادامه مطلب
نشان فروهر چیست؟

چکیده ی تاریخچه ی فروهر
"فروهر" یا "فروهر" و یا نام اصلی آن "فره وهر" (Farahvahar) در اصل نام آریایی "روح" در زبان عربی است. بیش از چهار هزار و پانصد سال پیش، زمانی که تقریبا تمام اقوام کره ی زمین سرگرم بت پرستی بودند و تمام وجود انسان را فقط و فقط همین کالبد خاکی و فانی میدانستند، درست در همین زمان، آریاییان باستان اعتقاد داشتند انسان غیر از کالبد خاکی دارای روح بوده و پس از مرگ، این روح از بدن فانی جدا شده و به جای دیگری رفته و به زندگی اش ادامه میدهد، آریاییان این منزلگاه پس از مرگ روح را "اختران" می نامیدند. نامی که آریایی ها برای آنچه که ما امروز بدان روح میگوییم انتخاب کرده بودند "فره وهر" بود، و قدمت ساخت نشان "فره وهر" به بیش از چهار هزار سال پیش بازمی گردد و جالب اینجاست که اعتقاد آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) به پیش از زایش زرتشت بزرگوار باز میگردد و این خود جای بس افتخار است.
سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد.

به عقیده ی آریاییان، "فره وهرها" هر ساله در ماه فروردین به زمین آمده و برکات آسمانی با خود می آوردند، و روز سیزدهم فروردین دوباره به آسمان برمیگشتند، پس آریایی ها شب آخرین چهارشنبه ی سال را به بالای تپه ها رفته و با روشن کردن آتش مراسم باشکوهی را برگذار میکردند و به استقبال "فره وهرها" میرفتند (چهارشنبه سهران)، سپس در روز سیزدهم فروردین برای بدرقه ی فره وهرها به دشتها رفته و جشن برپا میکردند (سیزده بدر).
اکنون که بطور خلاصه دانستیم "فره وهر" چیست، به توضیحات اندکی در مورد مفهوم این نشان ایرانی میپردازیم.
مفهوم نشان "فره وهر"
نکته بسیار شگفت انگیز درباره ی این نشان ملی ما ایرانیان آن است که ذره ذره ی این نشان دارای مفهوم و دانشی نهفته است. اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم:

چهر ی یک پیرمرد
قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکار و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب و پسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند. بنابراین قرار دادن چهره ی یک پیرمرد به عنوان سر نگاره نشان از خرد و تجربه ی پیرمرد دارد.
دست راست پیرمرد
دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که اشاره به ستایش و پرستش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد، که زرتشت در 4000 سال پیش آن را به جهان هدیه نمود، و عجیب آنجاست که پیش از زرتشت، آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) و "اهور" (خدا) اعتقاد داشته اند.
حلقه ای که در دست چپ پیرمرد است
چنبره ای (حلقه ای) در دست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند. مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آن را یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است. زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره (حلقه) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.
بالهای نشان فره وهر
بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است.
سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد که بعدها به نشان اضافه شد که بی شک میتوان گفت تا میلیونها سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است. این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک ایرانیان است. بالهای "فره وهر" برای پرواز، پیشرفت و تعالی انسان به سوی اهورامزدا از این سه ردیف پر تشکیل شده و بالهای انسان تنها با حمایت این سه ردیف پر (کردارنیک، گفتارنیک، پندارنیک) توانایی پرواز و پیشرفت را دارد.
حلقه ای که کمر پیرمرد را دربرگرفته است
در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره (حلقه) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به "دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد.
دو سر حلقه که به پایین آویزان گشته است
دو رشته از چنبره (حلقه) به راست (خیر) و چپ (شر) کشیده شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد. یکی سوی راست و دیگری سوی چپ. نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است. انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد. پس اگر از کردار نیک، گفتار نیک، پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود.
قسمت دم که سه ردیف پر دارد
قسمت دم نیز همانند قسمت بالها به سه ردیف پر تقسیم شده. انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک دارد. پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید "اشو زرتشت" همین سه فرمان است که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است، برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است.

این تنها گوشه ای از آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم.
به امید روزی که ایرانی به هویت ملی خویش بازگردد...
www.mansourrigipirdady.blagfa.com
insta: mansour_rigi_1997
phon:09159697626
برچسبها: خدای حق , مزدک اهورا مزدا , چهل ستون , بیستون
رودکی، ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم . از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت. برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعر او گواه می آورد. از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً قصیده هایشان را با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را با ساز می خواند . رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانی می نامند. بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد. دربار سامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور و نزدیک به آنجا روی می آوردند. بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانند شاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا، ترجمه تفسیر طبری که چند تن از دانشمندان فراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلی سینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانند محمد زکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سین و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در این روزگار یا متأثر از آن برآمده اند. بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخار بود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول، نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاری است. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر و موسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات به بخارا، به خوبی بیانگر آن است. هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته، دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد که بخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد. رودکی شعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یار مهربان آید همی » را سروده است. درباریان و شاعران، همه او را گرامی می داشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر و فیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند. گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او را کور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت. رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه از امیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عماره مروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است. از آثار او بر می آید که به مذهب اسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همین باشد. با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلع امیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایج زمان کور کرده باشند. آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیش از هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ای ابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است. رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهایی پراکنده از قطعه های گوناگون است.
گرد آوری : منصور پیردادی ریگی دانشجو ترم 1 زبان وادبیات فارسی
www.mansourrigipirdady.blagfa.com
insta: mansour_rigi_1997
phon:09159697626
برچسبها: بیو گرافی , رودکی , پدر شعر فارسی , پارسی
رودکی شاعری است با تخیل بلند و حافظهء نیرومند. با زبان ساده و روان و به دور از پیچیده گی های لفظی. واژگان عربی در شعر او کمتر راه دارند. باور داشت های مردم،ضرب المثلها و فرهنگ خراسان اسلامی در شعر او بازتاب گسترده یی دارد. ذهن شاعرانهء او درهمهء اجزای طبیعت ،زنده گی و جهان پیرامون حلول می کند. از این نقطه نظر او شاعری است صمیمی که نه تنها به محیط پیرامون؛ بلکه با جهان درونی ،زنده گی ،زبان و چگونه گی روزگاری که در آن زیست می کند، تعهد نشان می دهد. پند،اندرز،حکمت، زیست شادمانه ، بی ثباتی زنده گی ، توصیف نصربن احمد سامانی، ابوالفضل بلعمی و شماری از امرای دیگرخراسان، بیان اندوه و درد های خودی، توصیف جلوه های رنگ رنگ طبیعت،توصیف شراب؛ مضامین عمده ء شعر او را تشکیل می دهند.به تعبیری رودکی نه تنها باغیست پر درخت؛بلکه به جنگل بزرگی می ماند با درختان گشن بیخ و انبوه شاخه. با دریغ که بخشی بزرگ این جنگل پدرام را آذرخش روزگاران از گرفته است. اساساً دوران او دوران ستایش طبیعت است.طبیعت در شعر این دوره حضور گسترده یی دارد . شاعران نه تنها مستقیماً به توصیف طبیعت می پردازند ؛بلکه در صورخیال خویش از اجزای طبیعت به میزان زیادی استفاده می کنند و آن اجزا را با صفات انسانی پیوند می زنند. سخن گفتن اندرباب چگونه گی شعر رودکی کار دشواریست. برای آن که از آن همه سروده های شعر اندکی از او بر جای مانده است. هر حکم و هر نتیجه گیری در پیوند به رودکی از دایرهء همین شعر های باقی مانده بیرون نمی شود. این در حالیست که در مورد انتساب پاره یی از شعر های آمده در دیوان او شک وتردید وجود دارد. غیر از این آن چه که رودکی سروده و امروزه در اختیار ما نیست دیگر به تاریخ پیوسته و ما نمی توانیم بر بنیاد آن چیزی بگویم. حالارودکی شاعریست با همین یک هزارو اندی بیت و شاید هم کمتر از این. با این همه از همین مقدار شعر های باقی مانده روشن می شود که او درشعر فارسی دری در جایگاه بلند و باشکوهی ایستاده است که شاعران بزرگی او را به استادی ستوده اند .از این بهتر جایگاهی برای شاعری نمی تواند وجود داشته باشد که امروزه از او به نام پدرشعرفارسی دری یاد می شود. دکتر شفیعی کدکنی درکتاب« صور خیال درشعرفارسی » رودکی سمرقندی را نمایندهء تمام عیارشعرعصرسامانی و اسلوب شاعری سدهء چهارم می داند. او در پیوند به چگونه گی شاعری او می گوید: « خیال شاعرانه در دیوان اوبیش و کم درقلمروعناصر طبیعت سیر می کند و آن گاه که از نفس طبیعت سخن می گوید او را بیشتر با انسان و طبیعت جاندار می سنجد...عناصر خیال او را دروصف طبیعت بیجان،انسان و جانوران دیگر که دارای حس و حرکتند تشکیل می دهد و همین امرسبب زنده بودن طبیعت در شعر اوست.» تشبیه پایهء اصلی صور خیال رودکی را تشکیل می دهد. این تشبیه بیشتر تشبیه حسی است که پاره یی از طبیعت یا هستی محسوس دربرابر پاره یی دیگرآن قرار می گیرد.گاهی تشبیهات در شعر های رودکی ذهنی تر می شود. به این معنی که درچنین تشبیهاتی یک طرف تشبیه و گاهی هم هر دو طرف تشبیه را مفاهیم انتزاعی تشکیل می دهند.البته چنین تشبیهاتی در شعر های رودکی چندان زیاد نیستند و برخی از پژوهشگران در مورد انتساب یک چنین شعر هایی به رودکی شک و تردید نشان داده و آن را بیرون از اسلوب تصویر سازی او می دانند. به گفتهء دکتر کدکنی« به دشواری می توان درمیان صورخیال اوتصویری یافت که امر انتزاعی را به امر انتزاعی پیوند داده باشد و تشبیهی از جنس این که طرب را در دل به دعای مستجاب مانند کند بسیارکم دارد.» کدکنی به همان خمریهء معرف رودکی ( بیارآن می که پنداری روان یاقوت نابستی) اشاره می کند که در آن تشبیهات از حالت حسی آن سو تر دامن می گسترانند. برای آنچه گفته آمد نمونه هایی می آوریم: طرفین حسی در این شعر ها هر دو طرف تشبیه متشکل از اجزای محسوس طبیعت است. یخچه می بارید از ابر سیاه چون ستاره برزمین از آسمان * ساقش به مثل چوساعد حورا پایش به مثل چوپای مرغابی * همچو چشمم توانگر است لبم آن به لعل،این به لولوی شهوار * جوان چون بدید آن نگاریده روی به سان دو زنجیر مرغول موی * دشمن ار آژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان * بر کنار جوی بینم رستهء بادام و سرو راست پندارم قطار اشترانی آبره * شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود * بر رخش زلف، عاشقست چون من لاجرم همچو منش نیست قرار من و زلفین او نگونساریم او چرا بر گل است ومن بر خار در این شعر رودکی خود یا عاشق را به زلف یار همانند می کند. وجه شبه در میان همان بیقراری هر دود طرف است . او در این شعرصفت بیقراری عاشق را که یک صفت انسانی است به زلف می دهد. در حالی که در نمونه های پشین تنها طبیعت بود که در برابر طبیعت قرار داشت. این شعر یکی از شعر های نادر رودکی است که در آن استعاره یی نیز به کار رفته است. در این جا« گل» استعاره ییست برای روی معشوق. چون برگ لاله بوده ام و اکنون چون سیب پژمریده بر آونگم در این شعر رودکی روزگار جوانی و پیری خود را با یک دیگرمقایسه می کند که درروزگاری جوانی چنان برگ لاله یی باطراوت بوده و امروز به سیب پژمرده یی آونگ شده می ماند. در این بیت رودکی درضمن تصویر سازی شاعرانه به یکی از عادات مردم نیز اشاره می کند.در گذشته هاخانواده ها در پاییز آن گاه که حاصل باغهای شان را بر می داشتند، سیب های سالم، سرخ و بزرگ را با تار هایی ازسقف خانه های شان می آویختند. سیب ها تا موسوم زمستان سالم می ماندند. آنها بوی سیب را به سلامتی خود سودمند می دانستند. تا چند دهه پیش چنین رسمی در ولسوالی کشم ولایت بدخشان نیز رواج داشت. چنین سیب هایی با گذشت زمان پژمرده می شدند. رودکی چنین تصویری از پیری خود به دست می دهد، سیب پژمرده یی آویخته . کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان البته در دیوان او می توان چنین نمونه هایی را به فراوان می توان دید. طرفین حسی و انتزاعی در این نوع تشبیهات سهم ذهنی شعر به مقایسهء شعر های که هر دو طرف تشبیه حسی است، بیشتر می باشد. برای آن یک طرف تشبیه را یک مفهوم انتزاعی تشکیل می دهد. رودکی در چنین تشبیهاتی است که طبیعت را بیشتر در پیوند به صفات انسانی و جانوران توصیف می کند. در چنین شعر هایی او، طبیعت بیشتر زنده و پویا به نظر می آید. مرا جود او تازه دارد همی مگر جودش ابر است و من کشتزار در این شعرجود، که یک امر انتزاعی است به ابر که یک امر محسوس و مادی است تشبیه شده است. ابر می بارد و کشتزار سر سبز می شود و به حاصل می رسد. جود ممدوح نیز زنده گی و آفرینش های شعری شاعر را سرسبز می سازد. مار است این جهان و جهان جوی مارگیر از مار گیر، مار بر آرد همی دمار جهان که یک امر انتزاعی است به مار تشبیه شده است. می گویند زنده گی هر مارگیری هر چند ماهر هم باشد. روزی با نیش ماری درهم پیچیده می شود. به همان گونه آن کی پیوسته در تلاش جهانگیری است سر انجام این جهان و این همه داشته خود چنان ماری سبب هلاکت او می شود. زمانه اسب و تو رایض،برای خویشت تاز زمانه گوی و توچوگان برای خویشت باز زمانه امر انتزاعی به گوی که یک شی محسوس و مادی است تشبیه شده است. یعنی یک طرف تشبیه انتزاعی و طرف دیگر آن مادی و حسی است. این غم که مراست، کوه قاف است نه غم این دل تراست، سنگ خاراست، نه دل غم امر انتزاعی به کوه تشبیه شده است. در مصراع دوم دل و سنگ خارا هردو حسی اند. نمونهء دیگر ای روی تو چو روز دلیل موحدان وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحدطرفین انتزاعی در این نوع تشبیهات شعر های حالت ذهنی تری پیدا می کنند. دیدیم که شعر های رودکی از تشبیهات محسوس به تشبیهات نیمه انتزاعی و در مرحله ء به تشبیهات انتزاعی تحول پیدا کرده است. همین تشبیهات انتزاعی است که گاه گاهی استعاره نیز در شعر های رودکی چهره می نماید. چون روز علم زند به نامت ماند چون یک شبه شود ماه به جامت ماند تقدیر به عزم تیز گامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند در این رباعی روز به نام و تقدیر به عزم تیزگام تشبیه شده است و بدینگونه هر دو طرف تشبیه انتزاعی است.چنین شعر هایی با چنین حالت انتزاعی در دیوان رودکی زیاد به نظر نمی آیند. به همین دلیل گاهی در انتساب چنین شعر های انتزاعی به رودکی تردید نشان داده شده است. بیا که گویی، اندر جام مانند گلابستی به خوشی گویی اندر دیدهء بی خواب خوابستی سحابستی قدح گویی و می قطرهء سحابستی طرب،گویی، که اندر دل دعای مستجابستی اگر می نیستی، یک سرهمه دلها خرابستی اگر درکالبد جان را ندیدستی، شرابستی در این شعر، دربیت نخستین شراب به خواب و در بیت سوم به جان تشبیه شده است. می دانیم که خواب و جان دوامر انتزاعی اند و شراب محسوس و مادی. اما در بیت دوم هردو طرف تشبیه انتزاعی اند.یعنی طربی که به اثر نوشیدن شراب در دل پدید می آید به دعای مستجاب همانند شده است رودکی زمانی که پدیده های بی جان طبیعی را صفات انسانی می دهد و بدینگونه به آنها پاره هایی از حس و روان خود را می بخشد، در حقیقت از صنعت تشخیص استفاده می کند؛ اما صنعت تشخیص در شعر های او حالت استعاری پیدا نمی کنند؛بلکه آن صفت انسانی در یک یا چند بیت گسترش می یابد و تشریح می شود. به همین دلیل دکتر کدکنی تشخیص در شعر او را تشخیص تفصیلی می خواند. یک چنین تصاویری را می توان در قصیدهءمعروف رودکی(آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب) بیشتر مشاهده کرد.مثلاً در بیت های که می آوریم: چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره وباد صبا نقیب نفاط برق روشن و تندرش طبل زن دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب آن ابر بین که گرید چون مرد سوگوار وان رعد بین، که نالد چون عاشق کییب خورشید را زابر دمد روی گاه گاه چونان حصاریی، که گذر دارد از رقیب پیش از این گفته شد که با در نظر داشت تصاویر موجود در شعر رودکی نمی توان با روایاتی که او نابینای مادرزاد خوانده شده است، موافق بود. امروزه شمار طرفداران این نظر افزایش بیشتری پیدا کرده است. پس داستان نابینایی اوکه به چندین زبان روایت شده ، چگونه شکل گرفته است؟ شماری براین باوراند که او درسالهای میانهء زنده گی و یاهم در سالهای اخیر زنده گی نابینا شده و یاهم او را نابینا ساخته اند ؛ اما چرا وچگونه؟
گرد آوری : منصور پیردادی ریگی دانشجو ترم 1 زبان وادبیات فارسی
www.mansourrigipirdady.blagfa.com
insta: mansour_rigi_1997
phon:09159697626
برچسبها: صور خیال رودگی , صور , خیال , شعر
شعر وشاعری رودکی
پنجره
باید پنجره یی گشود تا از آن بتوان جهان گستردهء شعر وبینش شاعرانه ء رودکی پدر شعر فارسی دری را تما شا کرد. هر چند پنجره های کوچک و روزنه های تنگ، نمی توانند چشم انداز خوبی باشند به فراخنای هستی معنوی او. با این حال هر پنجرهء گشوده کوچک می تواند بهتر از پنجره های بزرگ بسته است.
من آز آن روح بزرگ شعر – رودکی سمرقندی - کمک می خواهم تا بتوانم روزنه یی بگشایم به تماشای آن نگارخانهء عشق ؛ پند وحکمت وتاریخ وزیبایی .این پنجره را با دستان ظریف یکی از زیبا ترین شعر های او می گشایم و تو خواننده ء عزیز را به تماشای آن چیز های فرا می خوانم که توانسته ام در این جهان بزرگ ببینم:
بیارآن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
به پاکی گویی، اندر جام مانند گلابستی
به خوشی گویی اندر دیدهء بی خواب خوابستی
سحابستی قدح گویی و می قطرهء سحابستی
طرب،گویی، که اندر دل دعای مستجابستی
اگر می نیستی، یک سرهمه دلها خرابستی
اگر درکالبد جان را ندیدستی، شرابستی
اگر این می به ابر اندر،به چنگال عقابستی
از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی
درست به خاطر ندارم که این شعر استاد شاعران رودکی سمرقندی را چه زمانی شنیده ام و یا هم چه زمانی خوانده ام ؛ اما این قدر دانم که از دوره های کودکی این شعر چنان ستاره یی همواره در ذهن من بیدار بوده و بسیار و بسیار بر زبان من جاری شده است.این شعر برای من دریاچه ء لذتیست که هربار خواسته ام تا در آن شنا کنم.
شاید این شعر را در زادگاهم دهکدهء جرشاه بابا آن گاه که مشغول آموزشهای دورهء میانه بودم از زبان کدام یک از استادان فزانه ام در مضمون قرائت فارسی شنیده ام .فکرمی کنم که این شعربخشی از درسهای مضمون قرائت فارسی در آن روزگار بود.
این شعررودکی در روان من تاثیر بزرگی بر جای گذاشته وپیوسته پنجرهء خیالات بلندی را برمن گشوده است .
من با پدر شعر فارسی دری، رودکی سمرقندی با همین شعرآشنا شده ام و این شعر یکی از آن شعر های است که ملکه و قریحت شعر و شاعری را در من پرورش داده است.
دکتر ذبیح الله صفا در کتاب« تاریخ ادبیات در ایران» به قول سمعانی در الانساب کنیه ، نام و نسب او را« ابو عبدالله جعفربن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم » نوشته است.
رودکی لقب شاعری اوست. او خود نیز در شعرهایش خود را به نام رودکی یاد کرده است . به یکی چند مورد اشاره می شود:
رودکی چنگ برگرفت و نواخت
باده انداز ،کو سرود انداخت
*
بیا اینک نگه کن رودکی را
اگر بی جان روان خواهی تنی را
*
تو رودکی را ای ماهرو همی بینی
بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
*
هلا رودکی از کس اندرمتاب
بکن هرچه کردنیست با مدام
*
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای
خیره شود بی روان و ماند حیران
در این رباعی نیز او خود را رودکی خوانده است.
درعشق چو رودکی، شدم سیر از جان
ازگریهء خونین مژه ام شد مرجان
القصه که از بیم عذاب و هجران
در آتش رشکم دگر از دوزخیان
در میان مردم و شاعران همروزگار و شاعران دوره های بعدی نیز به همین نام شهرت داشته است و شاعران زیادی او را به همین نام به استادی ستوده اند.
معلوم نیست که او در چه سالی چشم به جهان گشوده است ؛ اما زادگاه او دهکده ییست به نام بنُج
که همه دانشمندان براین امر اتفاق دارند.( Banoj(
سال خاموشی او را 329 هجری نوشته اند. بر این اساس بیشترپنداشته می شود که اوباید درسالهای میانهء سدهء سوم هجری چشم به جهان گشوده باشد.
. بنُج یکی ازدهکده های بزرگ رودک سمرقند ومرکز آن بود. چنین است که او به رودکی سمرقندی شهرت یافته است. شماری راهم باور بر این است که او رود نیکو می نواخت ، از این سبب به لقب رودکی شهرت یافت.به گفته دکتر صفا اگر چنین می بود میبایست « رودی» گفته شود. به قول او، سمعانی نیز زادگاه رودکی را دهکده ء رودک می داند و نسبت رودکی را به رودک دانسته است نه رود.
این که دوران کودکی او چگونه سپری شده است در زمینه اطلاعات چندانی در دست نیست .شاید عوفی نخستین کسی است که در لباب الالباب درپیوند به دوران کودکی ، آموزش و توانایی های فکری و قریحت شاعری او سخن گفته است.
در « تاریخ ادبیات در ایران » به حواله ء لباب الالباب عوفی که سال تاًلیف آن را (618) هجری می دانند ، چنین می خوانیم :
« چنان ذکی و تیز فهم بودکه در هشت ساله گی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می گفت چنانک خلق بروی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آواز خوش وصوتی دلکش داده بود و به سبب آواز در مطربی افتاده بود و از ابوالعبک بختیار که در آن صنعت صاحب اختیار بود بربط بیاموخت و درآن ماهر شد و آواز او به اطراف و اکناف عالم برسید و امیرنصربن احمد سامانی که امیرخراسان بود او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت...»
به همینگونه عوفی از معدود کسانیست که رودکی را نابینای مادر زاد خوانده و در لباب الالباب گفته است :« رودکی بصر نداشت ؛ ولی بصیرت داشت .چشم ظاهر بسته داشت و چشم باطن گشاده .»
در پیوند به بینایی و نا بینایی رودکی دیدگاههای متفاوت و متضادی وجود دارد که بعداً به این امر پرداخته می شود.
در دیوان رودکی سمرقندی که براساس نسخهء سعید نفیسی در ایران به نشررسیده است، تحقیق گسترده یی زیر نام «شرح احوال رودکی» نیز وجود دارد. در این نوشته آمده است که:« رودکی در میانهء سالهای 290 در زاد بوم خود که اکنون در شمال تاجیکستان به نام قشلاق بنُجرود معروف است،به عنوان شاعر و خنیاگر شهرتی به هم رسانده بود. به این ترتیت دربار سامانیان از او دعوت کرد و این دعوت به عنوان پذیرفتن بلوغ یک شاعر بود...»
بدینگونه در این سالها رودکی هنوز در زادگاه خویش به سر می برد و اما آوازهء نیک شاعری اش تا دربار سامانیان در بخارا و شهر های دیگر خراسان رسیده بود.
زنده گی او در دبار سامانیان عمدتاًمربوط به دوران پادشاهی امیر نصربن احمدبن اسماعیل سامانیست(301-330). هرچند این احتمال هم داده شده است که او زمان امیر اسماعیل سامانی(301) را نیز دریافته باشد. به هر صورت عمده ترین رویداد های شاعری و ماجرا های زنده گی او مربوط به زمان نصربن احمد سامانی می شود.
در این دوران دولت سامانی در اوج شکوه وعظمت خود قرار دارد.
نظامی عروضی سمرقندی در« چهار مقاله» از دولت سامانیان در دوران امیر نصر بن احمد ، چنین تصویری به دست می دهد:
« اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود، و اسباب تمنُع و علل ترفع در غایت ساختگی بوده ، خزاین آراسته و لشکر جرار و بنده گان فرمانبردار...»
عروضی در ادامه ملک را بی خصم و بخت را موافق توصیف می کند:
« جهان آباد، و ملک بی خصم، و لشکر فرمانبردار، وروزگار مساعد و بخت موافق.»
رودکی از شمار آن شاعرنیست که شهرت و آوازهء سخنش در زمان حیات او شهر ها و سرزمین های گسترده یی را در نوردیده بود. او خود به این امر این گونه اشاره می کند:
شد آن زمان که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
او یکی از ندیمان محتشم امیرنصرسامانی بود وشعر و سخن او نزد امیر ارزش و جایگاه بلندی داشت به همینگونه ابوالفضل محمدبن عبدالله بلعمی وزیرامیرنصر سامانی که خود مردی بود دانشمند به رودکی عنایت بزرگی داشت و جایگاه سخن او را در میان شاعران عرب و عجم بلند تر از همه گان می دانست.
او در این روزگار چنان عنصری در دربار سلطان محمود به جاه و جلال چشمگیری دست یافت. هدایا وصله های بزرگی از امیر و یزرگان دیگر به دست می آورد. چنان که خود گوید:
بداد میر خرسانش چل هزار درم
درو فزون یک پنج میر ماکان بود
ز اولیاش پراگنده نیز شصت هزار
به من رسید بدان وقت، حال خوب آن بود
عروضی سمرقندی« در چهار مقاله» در داستان اقامت چهارسالهء امیر نصر سامانی در بادغیس و هرات می گوید که:(( سران لشکر و مهتران،ملک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند- و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم تر و مقبول القول تر از او نبود- گفتند:
« پنج هزار دینار ترا خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این جا حرکت کند،که دلهای ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما در اشتیاق بخارا همی برآید.»
رودکی شعری سرود و بامدادی که امیر صبوحی کرده بود، آمد و به جایگاه نشست و چنگ بر گرفت و در پردهء عشاق این قصیده را برخواند:
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شادباش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماهست بخارا آسمان
ماه سوی آسمان اید همی
میر سرو است وبخارا بوستان
سرو سوی بوستان اید همی
ماجرا همان است که امیر از تخت فرود می آید و بی موزه پای در رکاب می کند و روی به بخارا.
عروضی می گوید :« رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکربستد.» او همچنان در ادامهء این حکایت آورده است که:«شنیدم به سمرقندبه سنهءاربع خمسمائه از دهقان ابورجا احمدبن احمد بن عبدالصمد العابدی که گفت: جد من ابورجا حکایت کرد که چون درین نوبت رودکی به سمرقندرسید، چهارصد شتر زیربنهء اوبود.»
عروضی سمرقندی باور دارد که:« الحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود»
به قول عوفی در لباب الالباب گفته اند که : رودکی دوصد غلام داشت.
با این همه او در آخر زنده گی با تنگ دستی رو به رو شده و روزگارسخت و ناهمواری داشته است. دیگر از آن همه اشتران؛ غلامان و کنیزکان خبری نیست، دیگر غلامانی در قفای او راه نمی زنند؛ بلکه تنهاست و تنها اسبی برای او مانده است ، لنگ و اعور:
بود اعور و کوسج و لنگ و پس من
نشسته برو چون کلاغی بر اعور
این شعر فقر استخوان سوز مردی را بیان می کند که روزگاری چهار صد شتر زیر بنه داشت . این شعر باید در سالهای سروده شده باشد که رودکی دیگر با دربار میانه یی ندارد وبه زاد گاه خود بر کشته است. به زبان دیگر او را از دربار به زادگاهش رانده اند.
***
ابوعبدالله رودکی سمرقندی ، نیای بزرگ شعر فارسی دری چنان کوهی بشکوهی در آن سوی سده های دورایستاده است. چنان کوهبشکوهی که گویی همهء دریای خروشان و پهناور شعر فارسی دری از آن
سرچشمه می گیرد.چنین است که او را به نام استاد شاعران و گاهی هم به نام سلطان شاعران ستوده اند .
دیوان رودکی که بر اساس نسخهء سعید نفیسی در ایران به نشر رسیده است دربر گیرندهء نوشتهء پژوهشی زیر نام « شرح احوال رودکی» نیزمی باشد. دربخشی از این نوشته در پیوند به جایگاه رودکی در شعر فارسی دری چنین آمده است: « در بیان مقام رودکی همین بس که او راه شاعری و زبان آوری را بر امثال دقیقی و کسایی مروزی و فردوسی کشود و پایه ء استوار شاعری سراینده گانی مانند عنصری و فرخی عسجدی و منجک و ناصر خسرو را بنا نهاد.»
رودکی را در خراسان اسلامی نخستین شاعر صاحب دیوان خوانده اند؛اما این نکته قابل تاًمل است که دست کم صد سال پیش از رودکی حنظله ء بادغیسی(220) شعر می سروده و شاعر صاحب دیوان بوده است. آن حکا یت نظامی عروضی در چهارمقاله بسیار معروف است که از ابوعبدالله خجستانی پرسیدند که تو مرد خربنده بودی ، به امیری خراسان چون افتادی؟ او در پاسخ گفته بود : به بادغیس درخجستان روزی دیوان حنظلهء بادغیسی همی خواندم ،بدین دوبیت رسیدم:
مهتری به کام شیر در است
شو خطر من زمام شیر بجوی
یا بزرگی عزو نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویا روی
ادامه ء داستان همان است که در چهار مقاله عروضی آمده است. البته امرزوه ما دیوان حنظله را در دست نداریم .از آن دیوان تنها دو قطعه برجای مانده است.. همانگونه که ازآن همه شعر های رودکی که به گفته ء رشیدی سمرقندی :« شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار» بیشتر از یک هزار و چند بیت بر جای نمانده است.
رودکی بدون تردید نخستین سراینده و نخستین شاعر صاحب دیوان فارسی دری نیست؛ اما نخستین شاعری است که تقریباً همهء انواع شعر فارسی دری به او بر می گردد.
شعر او چه از نظر فرم و چه از نظرمحتوا بسیار گسترده وگوناگون است. یک دسته بندی محتوایی نشان می دهد که ذهن شاعرانهء او در تمامی اجزای طبیعت، زنده گی ، جامعه ، بینشها و منشهای انسانی ، عشق، زهد ، پند و اندرز و حکمت ، می و معشوق و مرگ نفوذ کرده وبا آنها رابطه ذهنی شاعرانه تنیده است.
شعر فارسی دری با ظهور رودکی به ویژه گیهای دست یافت که آن ویژه گیها تابه امروز ادامه دارد. او تقریباً در تمامی انواع و قالب های مهم و عمده، شعرسرود و آن را به بالنده گی و پخته گی رساند . بعداً شاعران سده های پسین از شگرد های شاعری او پیروی کردند و مقام شاعری و پیشوایی او را ستودند.
دورهء سامانی که رودکی در آن می زیست، یکی از درخشان ترین دوره ء ادبی در تاریخ ادبیات فارسی دری به شمار می آید.بخارابزرگترین و پر شکوه ترین مرکز دانش ،علم ومدنیت بود.چنین است که رودکی آن را با بغد اد عباسیان مقایسه می کند.
امروز به هر حالی بغدادبخاراست
کجا میر خراسان است، پیروزی آن جاست
تاریخ نگارنستور ونام آور کشوراستاد میر غلام محمدغباردر جلد اول کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ» در پیوند به چگونه گی وضعیت علمی – فرهنگی آسیای میانه، شهر های افغانستان و دربار سامانیان چنین تصویری به دست می دهد:
« شهر های افغانستان و ماورالنهرمرجع علما،شعرا وهنروران سایر ممالک بود.دربار سامان مشوق وحامی علم وهنر بود و رجال و وزاری فاضل وعلم پروری داشت ،مانند ابوالفضل محمد بن عبدالله بلعمی ، حامی قافله سالار نظم دری رودکی بخارایی، ابو علی محمد بن ابولفضل بلعمی مترجم تاریخ طبری،ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی فاضل ومولف، ابوعلی بن ابوعبدالله جیهانی، ابوعبدالله احمد بن ابوعلی جیهانی مولف متاب المسالک وآیین و مقالات وعهودللخلفا و کتاب الزیادات، ابولافضل محمد بن ابوعبدالله جیهانی، ابومنصورعبیدالله بن نصر جیهانی، ابومصعب، ابوالحسن عتبی وغیره- و این همه در نشر علم و هنر تاثیر بارزی داشتند.»
غباردورهء سامانیان را به سبب ایجاد آثاری بزرگی در نظم و نثر، دروه انکشاف وشگوفایی زبان فارسی دری می داند:« تفسیر طبری مثل تاریخ طبری و کلیله ودمنه، درزبان دری ترجمه شد، عجایب البلدان ابوالموید بلخی،شهنامهء منثور منصوری، شهنامهء منظوم مسعودی، حدودالعالم جوزجانی وکتاب الابنیه فی حقایق الادویه هروی تالیف گردید، شعرایی چون شهید بلخی، رودکی بخارایی، دقیقی بلخی و رابعهء بلخی و دهها نفر دیگر ظهور نمود، نمونهء کامل نثردری آن روزهم تاریخ بلعمی و متاب حدودالعالم است که درآن لغت دری برلغات عربی فزونی دارد.فلاسفه وعلمای این دوره از پیش قدمان علمی دورهء اسلامی خراسان هستند.از قبیل ابوزید بلخیآ ابوسعید سجزی، ابوسلیمان منطقی، ابوجعفرخازم وابوالوفا جوزجانی وغیره. در عبوم دینی ابوسلیمان بستی، ابو حاتم بستی، محمدبن الکاتب وغیره. از همه مشهورتر محصول قرن نهم و دهم، ابونسر فارابی واین سینای بلخی است.»
به قول دکترشفیعی کدکنی :« رودکی نمایندهء کامل وتمام عیار شعر عصر سامانی و بر روی هم اسلوب شاعری قرن چهارم است.»
شعر او دارای زبان ساده و روان بوده و از مفاهیم پیچیده به دور می باشد.مبالغه های اغراق آمیز در شعر های او به ندرت راه پیدا می کند ؛امایک چنین مبالغه هایی گاهی در خمریه های او دیده می شوند.
زان می، که گر سرشکی از آن درچکد به نیل
صد سال مست باشد از بوی او نهنگ
آهو به دشت اگر بخورد قطره یی از او
غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ
در مدح نیز به مبالغه متوسل نمی شود، حتی زمانی که خود را با شاعران نام آور عرب چون جریر ،ابوتمام طایی وحسان هم مقایسه می کند؛ بلکه می خواهد آن چه را بگوید که سزاور امیر است:
اینک مدحی چنانک طاقت من بود
لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
جز به سزاوار میر گفت ندانم
ورچه جریرم به شعر وطایی و حسان
او زبان عربی می دانست وبا شعر عرب اشنا بود. به عقیدهء کدکنی در حوزهءخمریات بعضی از تصویر ها و خیال های او نزدیک به شعرگوینده گان تازی است. بخصوص از شعر ابونواس در زمینهءتصویر خمری استفاده کرده است.
شیوهء تصویر سازی او عمدتاً بر توصیف و تشبیه استوار است که پیش از این به تفصیل در ارتباط به این بعد شعری او سخن گفته شد.
در ابداع معانی از توانایی بزرگی برخوردار بود و چنین است که شعر او با این همه سادگی در لفظ و بیان از معانی لطیف، تازه و ژرف بر خوردار است
.
رودکی وقصیده
قصیده از اوایل سدهء چهارم تا اواخر سدهء ششم نوع شعری مسلط و رایج در شعر فارسی در بوده است که از شعر عرب تقلید شده است. اواج آن یه سدهء پنجم ونمیهء سدهء ششم هجری می رسد.
دکتر ذبیح الله صفا در کتاب« تاریخ ادبیات در ایران» رودکی را نخستین شاعری می داند که قصیده را در شعر فارسی دری رایج ساخته است:
«نخستین کسی که ساختن قصاید کامل وتمام را با تشبیب و مدح و دعا معمول کرد رودکی است ودیگران درین باب همه تابع او شمرده می شوند و او همچنان که در بسیاری از ابواب شعر پیشوای گوینده گان قدیم بوددرین فن هم راهنمای آنان شمرده شده است.»
دکر شمسا در کتاب انواع ادبی دررابطه به محتوای قصیده می نویسد:«هرچند شاعرانی چون ناصر خسرو به قصیده های مذهبی ومسعود سعد به حبسیه معروفند؛ اماباید به طور کلی مضمون وقثد اصلی قصیده را مدح محسوب داشت.»
مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود
نه بود دندان لا بل چراغ تابان بود
یگانه قصیدهء مکمل باقی مانده از رودکی است که در آن تمام اجزای یک قصیده دیده می شود.
همین شگرد قصیده سرایی رودکی در دوره های پسین به وسیلهء شاعران دیگر دنبال شده است.
چنان که در سده های پنجم و ششم که اوج قصیده سرایی بود شاعران در ساختار قصیده های شان خود را مکلف به مراعت اجزای چهار گانهء آن می دانستند
.
رودکی و غزل
غزل نیز به مفهوم دقیق کلمه با رودکی آغاز شده و به بالنده گی رسیده است. چنین است که او را استاد غزل خوانده اند. عنصری ملک الشعرای دربار سلطان محمود حسرت می خورد که غزل های او چنان غزل های رودکی نیکونیست و آرزو دارد که چنان بسراید که رودکی می سراید.
غزل رودکی وار نیکو بود
غزل های من رودکی وار نیست
اگرچه بکوشم به باریک وهم
بدین پرده اندر مرا بار نیست
استاد شجاع الدین خراسانی در کتاب «از حنجرهء سبز غزل»، رودکی را در غزل سرایی استاد ویگانهء روزگار می داند او می نویسد:
« استا دمسلم این نوع در عهد سامانی رودکی است که خود علاوه بر طبع شاعری از فن موسیقی نیز علماً وعملاًبهرهء کافی داشت و به نیروی این دوقوه در ساختن غزل غنایی چندان ماهر بود که یگانهء عصر خود شناخته می شد.»
شعر عنصری نیز خود توصیف رودکی در مقام استادی رودکی است؛ امااین که در آن روزگار شاعران از غزل چه دریافتی داشته اند وعنصری از این سخن به سوی کدام نوع شعر هایی رودکی نظر داشته است، خود موضوع دیگریست.
بدون تردید غزل یکی از انواع شعری عمده، مسلط و پویا در شعرفارسی دریست.
در پیوند به چگونه گی پیدایی یا منشای آن تا هم اکنون دیدگاه واحدی وجود ندارد. شماری از پژوهشگران آن رابه اصطلاح فرزند قصیده می دانند که در آغاز از قصیده جدا شد و بعداً در برابر آن ایستاد و گام به گام قصیده را از میدان بیرون راند. چنان که امروز غزل با تحولاتی که پذیرفته به گونهء غزل مدرن در کنار شعر آزاد عروضی وشعر بی وزن راه می زند.
دکتر سروش شمیسا در کتاب« انواع ادبی» غزل را همان تغزل جدا شده از قصیده می داند. او در این کتاب می نویسد:
« غزل درقرن ششم که در ارکان قصیده خللی وارد شده بود پاگرفت و به اصطلاح نوع مخاصم یامقابل
Counter-genre
شد و درقرن هفتم قصیده را به عقب راند وخود قالب رایج ومسلط شعر فارسی گردید.ممدوح رفته بود و معشوق آمده بود.»
به باور او غزلهای نخستین شباهت تامی به تغزل دارند. با این حال او فرق غزل با تغزل را یکی در مقام معشوق ودیگری درلحن شعر می داند از نظر دکترشمیسا « لحن تغزلات شاد ولحن غزل غمگینانه است. تغزل برون گرایانه وغزل درونگرایانه است.زبان تغزل، به سبک خراسانی وزبان غزل مشتمل بر خصوصیات سبک عراقی است . تغزل حماسی وغزل غنایی است.»
بر بنیاد دیدگاه دکتر شمسا وشماری از محققان دیگر غزل هیچگاهی به گونهء یم قالب مستقیل وجود نداشته ؛ بلکه همان تغزل قصیده بوده است که بعداً خود را از آن جدا ساخته است. اگر چنین دیدگاهی را بپذیریم پس شعر عنصری را چگونه می توانیم توجیه کنیم. براساس شعر عنصری غزل فارسی دری در وجود رودکی شاعر سالهای میانهء سدهء سوم و اوایل سدهء چهارم به چنان پختگی رسیده بود که او را باآن جایگاه بلندی که درشعرآن روزگار داشت به تحسین و ستایش بر انگیخت.
یعنی غزل پیش از سدهء پنجم ، ششم و هفتم وجود داشت. به زبان دیگر غزل از همان سدهء سوم و چهارم به گونهء یک قالب مستقیل پدید آمد رشد کرد و به یم نوع ادبی مسلط و فرا گیر بدل بدل شد.
یکی از دلایل محققانی که می پندارند غزل از قصیده جدا شده استکار برد تخلص شاعر درمقطع شعر است.آن ها می گویند که شاعران قصیده سرا در آن روزگار قصیده را قالب مناسبی برای ممدوحان خود یافته بودند و در توصیف ممدوح بیشتر از قصیده استفاده می کردند، آنهاقصیده را با تغزل یا تشبیبآغاز می کردند و بعد باآوردن تخلص خود می رسیدند به توصیف ممدوح.بر اساس نظریهء جدایی غزل از قصیده همین تخلصی که امروزه در پایان غزل می آید در حقیقت همان تخلص پایانی قصده است.
شجاع خراسانی در کتاب« حنجرهء سبز غزل» در پیوند به چگونه گی غزل آن روزگار می نویسد:
« غزل از ابتدا تا سدهء پنجم مقطعات چند بیتی بوده است مستقل و جدا از قصیده ومشتمل بر فنون عشقیات به طوری که علاوه بر وزن عروضی دارای وزن ایقاعی هم بوده ،یعنی با الحان و نغمات موسیقی نیز هماهنگی داشته است و آن را درجشنها و مجالس بزم و شادمانی با ساز و آواز می خوانده اند.»
خراسانی به قول براگینسکی وشماری از محققان روس غزل را زادهء ترانه های عامیانه دانسته است. البته این نظر نیز وجود دارد که غزل فارسی دری مستقیماً در زیر تاثیر غزل عربی شکل گرفته است.
البته بحث تغزل و غزل بحث گسترده دامنی است که این جا مورد بحث ما نیست.
در این میان دید گاه دیگری نیز وجود دارد و آن این است که هردو نظر بالا در آن مطرح می شود گویی نظر سوم تلفیق آن دو نظر پشین است . یعنی غزل از همان آغاز چنان انواع دیگر شعری وجود داشته و بعداً با جدا شدن بخش تشبیب قصیده دامنهء آن گسترش بیشتری پیدا کرد.
اگر در آغاز غزل قالبی بود برای بیان موضوعات عاشقانه و حدیث نفس شاعر بود و توصیفی بود برای معشوق که بعداً در شعرشاعران و عارفان بزرگ چون حکیم سنایی غزنوی شیخ فریدالدین عطار، مولانا جلال الدین محمد بلخی ،غزل عارفانه و صوفیانه را به اوج زیبایی و کمال رساندند. در غزل های آنان جای معشوق زمینی و غریزی را معشوق آسمانی اشغال کرد.
حافظ این همه را با مسایل اجتماعی در هم پیچید و غزلی را بامحتوای چندین بعدی پدید آورد.
امروزه غزل تنها بیان عشق، عرفان و توصوف نیست؛ بلکه شاعران امروز غزل را چه از نظر زبان و چه از نظر مموضوع گسترده تر ساخته اند. موضوعات روزمره امروزه بخش بزرگ محتوای غزل مدرن فارسی دری را تکشیل می دهد.
رودکی و مثنوی
رودکی در مثنوی سرایی نیز از پیشوایان است. بخش بزرگ شعر های او که با دریغ به نرسیده اند همان مثنوی های اوست بزرگترین کار او در این زمینه را نظم کلیله و دمنه دانسته . این که رودکی کلیلیه و دمنه را به نظم در اورده است تردیدی در میان پژوهشگران دیده نشده است ؛ اما این رودکی در کدام سال کلیله را به نظم در اورده است ؛ دید گا های گوناگون دارد. شماری گفته اند که رودکی به سال 320 این کار بزرگ را انجام داده است ؛ به هر حال همانگونه که پیش از این گفته شد سرایش کلیله باید پیش از سال 326 سال بر کناری ابوالفضل بلعمی از وزارت سامانی صورت گرفته باشد نه بعد از آن.
چند بیت از کلیله و دمنه:
شب زمستان بود،کپی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپیان آتش همی پنداشتند
پشتهء آتش بدو پرداشتند
این چند بیت دیگر نیز ابیاتی باقی مانده از کلیله و دمنه است.
تا جهان بود از سر مردم فراز
کس نبود از راز دانش بی نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند وگرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشنست
وزهمه بد بر تن تو جوشنست
شاید این معروفترین بیتی است که از کلیله به ما رسیده و سبب محتوای بزرگی که دارد در میان مردم به نوع مثل سایر بدل شده است.
هر که نامخت از گذشت روزگار
هیج ناموزد زهیچ آموزگار
مثنوی یکی از قالب های خاصی شعرفارسی دری ست. در شعر عرب رواج چندانی ندارد. به قول دکتر شمیسا نخستین کسی که در عربی مثنوی
( مزدوج) سروده است بشار بن برد است.
اگر شعر فارسی دری از همان سده های سوم وچهارم تا به امروز از نظر کاربرد قالب بررسی شود دیده می شود که بخش اعظم و چشمگیر این شعر را قصیده، غزل و مثنوی تشکیل می دهد. شماری از بزرگترین شاهکار های شعری فارسی دری در قالب مثنوی سروده شده اند.
در شعر فارسی از مثنوی بیشتر در داستان سرایی استفاده شده است. گاهی این داستانها حماسی اند ، گاهی غنایی و گاهی هم برای بیان موضوعات تعلیمی و صوفیانه به کار رفته است.
رودکی نیز عمدتاً از مثنوی در جهت بیان منظوم داستانها و موضوعات تعلیمی استفاده کرده است.
دکتر ذبیح الله صفا دررابطه به مثنوی های رودکی به استناد« شرح احوال و آثار رودکی» نوشتهء سعید نفیسی در کتاب « تاریخ ادبیات در ایران» چنین می نویسد:
« رودکی غیر از منظومهء کلیله و دمنه مثهویهای دیگری نیزداشت و از آن جمله است یک مثنوی به بحر متقارب( فعولن فعولن فعولن فعولن) ویک مثنوی به بحرخفیف(فاعلاتن مفاعلن فعلن) ویک مثنوی به بحر هزج مسدس(مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل) و یک مثنوی دیگر به بحر سریع(مفتعلن مفتعلن فاعلات) که از همه ابیات پراگنده یی در دست داریم.»
نوع دیگری که رودکی بیشتر به آن توجه داشته است، رباعی است. رباعیات او بیشتر محتوای عاشقانه دارد و به مقایسهء قصاید و غزلهایش تصاویر در آنها از سهم ذهنی بیشتری بر خوردار است. در رباعی های او تشبیهات بیشتر انتزاعی شده است. از همین سبب شماری از محققان در انتساب پاره یی از این رباعیات به رودکی تردید دارند.
www.mansourrigipirdady.blagfa.com
insta: mansour_rigi_1997
phon:09159697626
برچسبها: پدر شعر اشعار رودکی شعر وشاعری رودکی رودکی
صورخیال در آفریده های رودکی
تصویر یا صورت خیال در شعر مبین، نما، نقاشی و نمایش اشیا، افکار، احساسات، و همه تجربه های حسی و فراحسی به وسیلۀ زبان است.
تصویردر تلفیق و گرهیابی خیال با اندیشه، احساس، عاطفه و یافت شاعر به هستی می نشیند.
تصویر را در برابر Image گذاشته اند که نقش و صورت خیال را می رساند.
منتقدان ادبی در تبیین این واژه دیدگاه های متفاوتی را بیان داشته اند:
به قول ازراپاوند (1885 – 1972): تصویر چیزیست که گرهی فکری و عاطفی را در لحظه از زمان بدست می دهد. آندره برتون (1896 – 1966) می گوید: از رو در رو قرار گرفتن دو امر – همچو دو کلمه، دو جمله، دو حالت یا غیر آن . . . از نظر ماهیت، زمان، مکان و غیر آن – هرگاه امر سومی پدید آید، تصویر نامیده می شود. ژان پل سارتر (1905 – 1980) باور دارد: تصویر نحوۀ خاص ظهور اشیا در ذهن انسان است. به بیان دیگر تصویر روش خاصی است که ذهن انسان با آن اشیا را به خود ارائه می کند.[1]
شعر فارسی دری، در درازای تاریخ هزار واند سالۀ خویش در پیوند با عنصر خیال و تصویر آفرینی مراحل مختلفی را پیموده است.
شعر از نگاه پیشینیان همانگونه که کلام منظوم و موزون و مقضی تعریف می شد، بر تصویر سازی کمتر اتکا داشت و به خصوص تصاویر انتزاعی در آن نبود. آرام آرام تصاویر حسی، عرفانی و تصاویر مجرد در آن راه یافت، تا آنجا که امروز شعریت با تصویر یگانه گردیده است و کلام عاری از تصویر نظم نام گرفته است، نه شعر.
اگر از وزن و قافیه در مراحل آغازین کلام منظوم سخن گفتیم بدان معنی نیست، که آفریده های کهن ما از خیال و تصویر بهرۀ نداشته است.
سرایشگران بزرگ ما طی سده های پیشین به گونه های متفاوت خیالات خویش را به تصویر کشیده اند. این گونه هاست که انواع مختلف بیان و صورخیال را هستی بخشیده و از آن شمار است:
تشبیه،مجاز، کنایه، استعاره، اغراق، ایهام، تلمیح، نماد، تشخیص و . . .
در روزگار قبل از رودکی، خیالات شاعرانه بسیار ابتدایی بود و تفاوت شعر از نثر در وجود وزن و قافیه خلاصه می شد.رودکی به عنوان استاد شاعران همانگونه که وزنهای مختلف،انواع متفاوت شعر،نمونه های زیبای بدیع و نمودهای فاخربیت وغزل را آفرید، درآفرینش صورتهای ناب خیالات شاعرانه که فن بیان برمدارآن هستی یافت،نیزاستادی خودرامسجل ساخت.
درشعر رودکی ماصورمتفاوت خیال راشاهدهستیم که دردوره های پسین شعرفارسی دری بارورترگردید ودرشعر امروزبه اوج خویش رسیده است.به سخن دیگردرآفرینش صورخیال نیز رودکی پیشرو همگان است.
در عصر رودکی ما شاهد تصاویر شعری هستیم، تصاویری که بیشتر حسی است و شاعر از پدیده های حسی و قابل رویت، تصویر آفرینی دارد، که می شود گفت طبیعی ترین تصاویر است.
برخی از این نمودهای تصویری را در آفریده های رودکی به شناسائی می گیریم:
1-تشبیه
تشبیه به معنی مانند کردن است. در ادب به معنی نشان دادن شباهت دو چیر یا دو امری است که دارای صفت مشترک باشد. تشبیه چهار رکن دارد: مشبه (مانسته)، مشبه به (هماننده)، ادات تشبیه (سازواره)، وجه شبه (همانندگی) که باید مراعات شود(2).
بیشترین گونه تصویر آفرینی در شعر رودکی و عصر او با صنعت تشبیه هستی یافته است. تشبیهات نیز ملموس اند و برگرفته از پدیده های حسی مانند: زلف چون سنبل، تن چون گل، روی چون ماه. ابوعبدالله رودکی از این تصاویر زیبای تشبیهی و حسی فراوان دارد. درین تصاویر شاعر می خواهد از پدیدۀ محسوس به نا محسوس راه یابد.
به حق نالم ز هجر دوست زارا سحرگاهان چو برگلبن هزارا (3)
رودکی ناله خود را به درگاه حق که نا محسوس است به نالۀ سحرگاهی بلبل بر شاخ گل (که محسوس است) تشبیه می کند. همینگونه است تصاویر دیگر که بدون شرح قابل یافت است:(4)
پوپک دیدم به حوالی سر خس بانگک بر برده به ابر اندرا
چادرکی دیدم رنگین بر او رنگ بسی گونه بر آن چادر
(دیوان ص6)
خورشید را ز ابر دمد روی گاه گاه چونان حصاریی که گذر دارد از رقیب
(دیوان ص 14)
لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجۀ عروس به حنا شده خضیب
(دیوان ص 15)
وآن زنخدان به سیب ماند راست اگر از مشک خال دارد سیب
(دیوان ص 17)
آن صحن چمن که از دم دی گفتی دم گرگ یا پلنگ است
اکنون ز بهار مانوی طبع پر نقش و نگار همچو زنگ است
(دیوان ص 22)
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود
سپید سیم رده بود در و مرجان بود ستاره سحری بود و قطرۀ باران بود
(دیوان ص30)
شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود شد آن زمانه که مویش به سال قطران بود
(دیوان ص 32)
و آن دهن تنگ تو گویی کسی دانگک نار به دو نیم کرد
(دیوان ص 47)
ای روی تو چو روز دلیل موحدان وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
(دیوان ص 50)
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند گرچه خیاط نیند ای ملک کشور گیر
به گز نیزه قد خصم تومی پیمایند تا ببرند به شمشیر و بدوزند به تیر
(دیوان ص 74)
در وصف شراب در خم و در بلور:
آنگه اگر نیم شب درش بگشایی چشمه خورشید ببینی تابان
ور به بلور اندرون ببینی گویی گوهر سرخ است به کف موسی عمران
(دیوان ص 102)
تشبیهات غیرحسی ومعنوی نیز درابیات رودکی به زیبایی آمده است:
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی ویاچون برگشیده تیغ پیش آفتابستی
به پاکی گویی اندرجام مانند شرابستی به خوشی گویی اندردیده بی خواب خوابستی
سحابستی قدح گویی ومی قطره سحابستی طرب گویی که اندردل دعای مستجابستی
اگر می نیستی همه دل ها خرابستی اگردرکالبدجان راندیدستی شرابستی
(دیوان 135)
2- مجاز (جابجایی)
مجاز کار برد یک لفظ در معنی غیر حقیقی، معنی نانهاده و ما وضع له آن است. قرینه صارفه یا مانع در مجاز سبب می گردد که ذهن به معنی حقیقی کلمه توجه نکند.
گرفت خواهم زلفین عنبرین تو را به بوسه نقش کنم برگ یاسمین تو را
(دیوان ص 10)
مهر مفگن بر این سرای سپنج کین جهان پاک بازیی نیرنج
نیک او را فسانه واری شو بد او را کمرت سخت بتنج
(دیوان ص 28)
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری زلب فرو شود و از رخان برآید زود
(دیوان ص 57)
خرد در بها نقد هستی فرستد گهرهای رنگین چو زاید ز کانم
(دیوان ص 96)
گل بهاری بت تتاری نبید داری چرا نیاری
نبید روشن چو ابر بهمن به نزد گلشن چرا نباری
(دیوان ص 128)
ور جان به لب آید به جز مردم چشم یک قطرۀ آب بر لبم کس نکند
(دیوان ص 155)
3- استعاره (گروگان گیری)
پیش چشم آوردن یک چیز به صورت یک چیز دیگر است با استناد دادن یکی از لوازم این چیز اخیر به آن دیگری. یعنی یک چیز به جای چیزی دیگر نشان داده می شود به علت شباهتی که میان آن دو وجود دارد.
ایا سوسن بناگوشی که داری به رشک خویشتن هر سوسنی را
(دیوان ص 4)
جان گرامی به پدر باز داد کالبد تیره به مادر سپرد
(دیوان ص 37)
یکیم خلعت پوشید داغ فرقت تو که تار اوست پشیمانی و غم دل پود
(دیوان ص 66)
مادر می را بکرد باید قربان بچۀ او را گرفت و کرد به زندان
(دیوان ص 100)
ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو آهویی نام نهاده بیکران
آفتابی که ز چابک قدمی بر سر دره نماید جولان
(دیوان ص 111)
چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت بر چهر هزار گل زرازم بشگفت
رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت
(دیوان ص 153)
ور به نبرد آیدش ستاره بهرام توشۀ شمشیر او شود به گروگان
(دیوان ص 106)
4-کنایه (سخن سر بسته)
اگر کلام و کلمه علاوه از معنی حقیقی و ظاهری خود، معنی و مقصود دیگری را نیز به همراه داشته باشد آنرا معنی کنایی کلام خوانند.
چرا جویی وفا از بی وفایی چه کوبی بیهده سرد آهنی را
(دیوان ص 4)
به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست
(دیوان ص 23)
دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید مردم میان دریا آتش چگونه پابد
(دیوان ص 60)
نظر چگونه بدوزم که بهر دیدن دوست ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه
(دیوان ص 122)
در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی زهی دماغی که تراست
(دیوان ص 154)
شکفت لاله تو زیغال شکفان که همی به دور لاله به کف بر نهاده به زیغال
(دیوان ص 198(
5-تلمیح
اشاره کردن و در اصطلاح بدیع به قصه، روایت، مثل و یا شخصیت مشهوری اشاره کردن است. مانند اشاره به قصه های دینی شخصیت های اسطوره یی و . . .
نگارینا شنید ستم که گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بودست یوسف را به عمر اندر
(دیوان ص 72)
ورش به صدر اندرون نشسته ببینی جزم بگویی که زنده گشت سلیمان
(دیوان ص 106)
ور به بلور اندرون ببینی گویی گوهر سرخ است به کف موسی عمران
(دیوان ص 102)
سماع و بادۀ گلگون و لعبتان چو ماه اگر فرشته ببیند در افتد در چاه
(دیوان ص 122)
ببرده نرگس تو آب جادوی بابل گشاده غنچۀ تو باب معجز موسی
(دیوان ص 131)
به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم به جرم حسن چو یوسف اسیر و زندانی
(دیوان ص 134)
زلفینک او نهاده دارد بر گردن هاردت زولانه
(دیوان ص 213)
ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش ای دریغ آن کو هنگام وفا سام گراه
(دیوان ص 213)
6- تشخیص
تغییر دادن و شخصیت بخشیدن، و در اصطلاح بیان ویژگی ها و احساسات انسانی را به اشیای بی جان، موجودات غیر بشری و اندیشه های انتزاعی بخشیدن است.
همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم همه تنم دل گردد که با تو راز کنم
(دیوان ص 92)
انگور در خم:
باز چو آید به هوش و حال ببیند جوش برآرد و بنالد از دل سوزان
(دیوان ص 100)
باز به کردار اشتری که بود مست کفک برآرد ز خشم و زاید شیطان
(دیوان ص 101)
7-تمثیل
تمثیل سفر از محسوس به نا محسوس است. به معنی مثال آوردن و تشبیه کردن است. در اصطلاح منطق عبارت است از اثبات یک حکم واحد در یک قضیۀ جزئی بواسطۀ ثبوت آن در چیزی دیگر که با اولی معنی مشترک دارد. فقها آن را قیاس گویند. تصویر یا داستان تمثیلی در عقب معنی ظاهری معنی پنهانی نیز دارد.
مرا امروز توبه سود دارد چنان چون دردمندان را شنوسه
(دیوان ص 125)
این جهان را نگر به چشم خرد نه بدان چشم که اندرو نگری
همچو دریاست و از نیکو کاری کشتیی ساز تا بدان گذری
(دیوان ص 140)
یکی آلودۀ باشد که شهری را بیالاید چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخین
(دیوان ص 203)
8- مبالغه
توصیفی است که هم در عقل قابل پذیرش است و هم امکان وقوع دارد.
چو رودکی به غلامی اگر قبول کنی به بندگی نپسندد هزار دارا را
(دیوان ص 3)
هر آن زمین که تو یک ره قدم برو بنهی هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
(دیوان ص 10)
شاهی که به روز رزم از رادی زرین نهد او به تیر در پیکان
تا کشتۀ او از آن کفن سازد تا خستۀ او از آن کند درمان
(دیوان ص 113)
از کعبه کلیسیا نشینم کردی آخر در کفر بی قرینم کردی
بعدی دو هزار سجده بر درگۀ دوست ای عشق چه بیگانه ز دینم کردی
(دیوان ص 162)
اغراق: بیانی که در عقل ممکن است اما امکان وقوع ندارد.
فرشته را ز حلاوت دهان پرآب شود چو از حرارت می دلبرم لبان لیسد
(دیوان ص 55)
ای از گل سرخ رنگ بر بوده و بو رنگ از پی رخ ربوده بو از پی مو
گلرنگ شود چو روی شوئی همه جو مشکین گردد چو مو فشانی همه کو
(دیوان ص 61)
کمندش بیشه بر شیران قفس کرد فیالش دشت بر گرگان خباکا
(دیوان ص 171)
گر کس بودی که زی توام بفگندی خویشتن اندر نهادمی به فلاخن
(دیوان ص 203)
غلو: بیانیست که نه در عقل آید نه امکان وقوع دارد.
قضا گر داد من نستاند از تو ز سوز دل سوزانم قضا را
چو عارض بر فروزی می بسوزد چو من پروانه بر گردد هزارا
(دیوان ص 4)
به خاک خفتۀ تیغ تو از حلاوت زخم زبان براورد و زخم را دهان لیسد
(دیوان ص 55)
خیال رزم تو گر در دل عدو گذرد ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
(دیوان ص 58)
ز عدل تست به هم باز و صعوه را پرواز ز حکم تست شب و روز را به هم پیوند
(دیوان ص 58)
به دور عدل تو در زیر چرخ مینائی چنان گریخت ز دهر دورنگ رنگ فتور
که باز شانه کند همچو باد سنبل را به نیش چنگل خونریز تارک عصفور
(دیوان ص 73)
زان می که گر سرشکی از آن در چکد به نیل صد سال مست باشد از بوی او نهنگ
آهو به دشت اگر بخورد قطره ای از او غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ
(دیوان ص 88)
9-کلام جامع
کلامیست که با حکمت و موعظت و شکایت از روزگار انباشته است.
چون قصیدۀ بازمانده از رودکی با مطلع:
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود
(دیوان ص 30)
و یا مرثیۀ شهید:
کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یکتن کم وز شمار خرد هزاران بیش
(دیوان ص 185)
و یا این سروده در مصیبت پیری:
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه تا باز نو جوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
(دیوان ص 123)
10- محورعمودی خیال
پژوهشگران به این باوراند که محورخیال درشعر کهن محورافقی دارد که معمولا ازیک بیت فراتر نمی رود ، درحالی که درشعرامروز خیال محورعمودی دارد که درسراسر یک غزل ویایک سردوه تداوم می یابد.
نگرشی برشعر رودکی می نماید که این ویژگی درشعر او نیزقابل شناسایی است.به این نمونه توجه نمائید:
زندگانی چه کوته چه دراز نه به آخربمردباید باز
هم به چنبرگذارخواهد بود این رسن رااگرچه هست دراز
خواهی اندرعناوشدت زی خواهی اندر امان به نعمت وناز
خواهی اندک تر ازجهان بپذیر خواهی ازری بگیر تا به طراز
این همه باد وبود توخواب است خواب راحکم نی مگربه مجاز
این هم روزمرگ یکسانند نشناسی زیک دگرشان باز
(دیوان 79)
سرچشمه ها:
[1] - فرهنگ نامۀ ادب فارسی، جلد 2، به سر پرستی حسن انوشه، تهران، 1376، ص 368 .
2-بیان درشعردرشعرفارسی،دکتربهروزثروتیان،تهران، 1378،ص 29
3- دیوان اشعار رودکی، اهتمام رسول هادی زاده و علی محمد خراسانی، دوشنبه، 2008، ص 5.
4- همه نمونه های شعری دراین نبشته از: دیوان اشعار رودکی، اهتمام رسول هادی زاده و علی محمد خراسانی، دوشنبه، 2008،گرفته شده است.
گرد آوری : منصور پیردادی ریگی دانشجو ترم 1 زبان وادبیات فارسی
www.mansourrigipirdady.blagfa.com
Phon:09159697626
برچسبها: فارسی جلوه های شعر رودکی رودکی چدر شعر پارسی تصویر







